آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

خوبی...

مردم این شهر چقدر خوبند!!!

دیدند کفش ندارم  

برایم پاپوش درست کردند... 

نظرات 3 + ارسال نظر
kaktos 1391/08/06 ساعت 05:22 ب.ظ http://norouznejad.blogfa.com

کل آرشیوت و خوندم جالب و گیرا بود
موفق باشی

زهرا 1391/08/08 ساعت 12:12 ب.ظ

کدام شب ... طاقت صبح ... طاقت طلوعی دیگر دارد ؟
کدام شب ؟
کدام مرهم ؟
کدام روزنه ی روشن
برایِ عصیانِ روحِ جا مانده در خمِ یک کوچه ی تاریک ؟
...نگاه کن !!!
این نزدیکی‌‌ها فاصله بیداد می‌کند
و تردید که سینه خیز خودش را به انتهای شعر من می‌رساند
اینجا که من ایستاده‌ام
تا انتهای این کوچه
هزار قرن شکوه‌هایِ ناشکفته
هزاران هزار کلامِ خفته در سکوت
هزار رویایِ پا بماه
به نمِ این خاک خفته اند
و ما در خمِ یک احساس مانده ایم
باید کشفی تازه کرد
باید از دیوار‌ها
از خاطره یک کوچه گذر کرد
باید از شب گذر کرد
باید از شب گذر کرد

نیکی‌ فیروزکوهی

امیر 1391/08/08 ساعت 09:47 ب.ظ http://fc-samani.blogfa.com/

در آن شهری که مردم عصا از کور می دزدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد