آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

پاک...

انسان هایی بودیم  

که به پاک کردن عادت داشتیم  

ابتدا اشک هایمان را پاک کردیم  

سپس یکدیگر را ...

 

آغوشت...


آغوشت امــن تـــرین جــای

دنیــاســت

آنــگاه کـه سر بر شانه هایت

میگـذارم،

گویـی بهــار در مــن زنــده میشــود

آری...

تــو ، شانه هایت ، آغوش گرمت

بهـــار را برایـــم معنــی میکنیـد

نقاب...

دست به صورتم نزن!!! 

میترسم بیفتد نقاب خندانم... 

و بعد... 

سیل اشکهایم  

تورا با خود ببرد  

و باز من بمانم 

و تنهایی... 

فاتحه...

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…

تو بگو...

از آنسوی تنهایی
از آنسوی بغض
از آنسوی باران
کسی صدایم میکند؛
تو بگو
…بروم یا بمانم؟!  

عجایب دنیا...

بی شک آغوش تو
از عجایب دنیاست
واردش که می شوم زمان بی معنا می شود
هیچ بعدی ندارد
بی آنکه نفس بکشم ،روحم تازه می شود …  

فقط...

بی حس شده ام از درد !


از بغــض !


فقط گاهـی


خـط ِ اشکی …میسـوزانـد صـورتـم را...