آغوشت امــن تـــرین جــای
دنیــاســت
آنــگاه کـه سر بر شانه هایت
میگـذارم،
گویـی بهــار در مــن زنــده میشــود
آری...
تــو ، شانه هایت ، آغوش گرمت
بهـــار را برایـــم معنــی میکنیـد
دست به صورتم نزن!!!
میترسم بیفتد نقاب خندانم...
و بعد...
سیل اشکهایم
تورا با خود ببرد
و باز من بمانم
و تنهایی...
چه سخت است،
تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،
و دل سپردن به قبرستان جدایی ،
وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…
بی شک آغوش تو
از عجایب دنیاست
واردش که می شوم زمان بی معنا می شود
هیچ بعدی ندارد
بی آنکه نفس بکشم ،روحم تازه می شود …