آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

اشعار نجمه زارع

نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت و سرانجام با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ 31 شهریور 1384 دارفانی را وداع گفت.

وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.

روحش شاد.

غـــــــــــــزل  1

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...

گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه !

...

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سرِ خود را اگرچه عشق

یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد می کشند

باید دوباره زاده شوم عاری از گناه

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  2

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراکِ جانورها می شوم

بی خیال از رنجِ فریادم تردّد می کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم

با زبان لالِ خود حس می کنم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این که دارم مثل مفقودالاثرها می شوم

...

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه ای

می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم!

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  3

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرف ها را می توانی حس کنی؟

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

به مهربانی های خواهرم سمانه:

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  4

من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟

یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغ ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود

این گونه روزگار تو  فردا  شبیه من

ای هم قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از این جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

...

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن

در شهر کشته اند کسی را شبیه من

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  5

من، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست...

هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست...

مانده به جا از من و تویی « یک لنگه کفش »

که مدتی ست... « سیندرلایی » در جستجوی

با هر صدای قلب، تو تکرار می شود

ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را

آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست...

...

دیگر کلافه می شوم و دست می کشم

از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست...

کاغذ مچاله می شود و داد می زنم:

آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی ست...

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  6

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم  هر چه  آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

دردِ دل با سایه ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب بُر نم دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  7

...و ای بهانه ی شیرین تر از شکرقندم

به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی بندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست

همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد

گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام های زمین

نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر

ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ی این شعرِ خوب باور کن

که در سرودن این شعرها هنرمندم

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  8

کدخدا می گوید از این جا نرو  یک ناشناس،

با بهار و گل می آید سال نو یک ناشناس

با خودم می گویم ای شاعر! تو تنها نیستی

توی دنیا هست حتماً مثل تو یک ناشناس

با صدای ساعتِ قلبم از این پس مایلم

بشمرم این لحظه ها را تا سه! دو! یک!... ناشناس،

می رسد می پرسم ای خوبِ جنوبی کیستی؟

خیره می ماند وَ می گوید که: مُو؟ یک ناشناس

آه می دانم که روزی روزگاری می رسد

می رویم آن سوتر از غم ها من و... یک ناشناس

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  9

به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را

که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک نفس پُر کن به هم نگذار لب ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را

دلیلِ دل خوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی فهمم سبب ها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم

که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  10

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته  بی گمان  برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم... نکند

به او  که عاشق او بوده ام  زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  11

همین دقیقه، همین ساعت... آفتاب، درست

کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنجِ باغچه، گل های سرخ می چیدی...

پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است

کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست

چه قدر نامه نوشتم... دلم پُر است چه قدر

امید نیست به این شعرهای ساده ی سست

دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است

چه خلوت است در این روزها اداره ی پست!

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  12

چگونه رود می رود به سمت بیکرانه ها

که ابر گریه می کند برای رودخانه ها

پرنده غافل است از این که تندباد می رسد

وگرنه باز هم بنا نمی شد آشیانه ها

...

و این چنین که این همه زِ عشق رنج می برند

مرا غمِ تو می کِشد در آتش بهانه ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره ها تو، ماه، تو

پس از تو تار می شود شبِ تمامِ خانه ها

اگرچه زخم می زنی ولی ترا نوشته اند

به روی صفحه ی دلم خطوطِ تازیانه ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی

وگرنه می سپارمش به دست موریانه ها

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  13

خورشیدِ پشتِ پنجره ی پلک های من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آن چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی، همه ی شهر دل خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده ای... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر! که عشق تو جُرم است، هیچ کس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من... تو... چه قدر مثل تو هستم! خدای من!!

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  14

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

با صد بهانه ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می کنم به تو و خیره می شود

چشمم به چند نقطه ی ثابت تمام روز

زردند گونه های من و خاک می خورد

آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می شود

یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گهگاه می زند به سرم درد دل کنم

با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

مرده ای متحرّک تمام شب... « تو » بی « من »

سرد و خسته و ساکت تمام روز... « تو » بی « من »

________________________________________________________________

غـــــــــــــزل  15

قلبت که می زند سرِ من درد می کند

این روزها سراسرِ من درد می کند

قلبت که... نیمه ی چپ من تیر می کشد

تب کرده، نیم دیگر من درد می کند

تحریک می کند عصبِ چشم هام را

چشمی که در برابر من درد می کند

شاید تو وصله ی تن من نیستی، چه قدر

جای تو روی پیکر من درد می کند

هی سعی می کنم که ترا کیمیا کنم

هی دست های مس گر من درد می کند

...

دیر است پس چرا متولّد نمی شوی؟

شعر تو روی دفتر من درد می کند

________________________________________________________________
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد