دیـــروز ، همیـــن حوالـــی زلـــزله ای آمــد...
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه " مــن" بـه ایـن لـرزیـدنـهـا سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ...
بـه لـرزشـهای شـدید
شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق
قــلــبــمـــ...
امـّـا هنـوز " خـــوبــم !!! "
هنوز هم ، حوالی خواب های
شبانه ام پرسه میزنی
لعنتی !!
دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر
بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……
شب ها خوابم نمی برد…
از درد ضربات شلاق خاطراتت روی قلبـــــم
بی انصاف…
محکم زدی ،
جایش مانده است…