آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

چه صفایی...

یـک روز مـی بـوسـمـت !


پـنـهـان کـردن هـم نـدارد

مـثـل خـنـده هـای تـو نـیـسـت کـه مـخـفـی شـان مـی کـنـی،

یـا مـثـل خـواب دیـشـب مـن کـه نـبـایـد تـعـبـیـر شـود !

مـثـل نـجـابـت چـشـمـهـای تـو اسـت،

وقـتـی کـه تـوی سـیـاهـی چـشـمـهـای مـن عـریـان مـی شـونـد . .

عـریـانـی اش پـوشـانـدنـی نـیـسـت، پـنـهـان نـمـی شـود . . .

 

یـک روز مـی بـوسـمـت !

یـکـی از هـمـیـن روزهـایـی کـه مـی خـنـدانـمـت،

یـکـی از هـمـیـن خـنـده هـای تـو را نـاتـمـام مـی کـنـم :

مـی بـوسـمـت !

و بـعـد،

تـو احـتـمـالـا سـرخ مـی شـوی،

و مـن هـم کـه پـیـش تـو هـمـیـشـه سـرخـم . . .

 

یـک روز مـی بـوسـمـت !

یـک روز کـه بـاران مـی بـارد،

یـک روز کـه چـتـرمـان دو نـفـره شـده،

یـک روز کـه هـمـه جـا حـسـابـی خـیـس اسـت

یـک روز کـه گـونـه هـایـت از سـرمـا سـرخ سـرخ،

آرام تـر از هـر چـه تـصـورش را کـنـی،

آهـسـتـه،

مـی بـوسـمـت . . .

 

یـک روز مـی بـوسـمـت !

هـر چـه پـیـش آیـد خـوش آیـد !

حـوصـلـه ی حـسـاب و کـتـاب کـردن هـم نـدارم !

دلـم تـرسـیـده، کـه مـبـادا از فـردا

دیـگر "عـشـق مـن" نـبـاشـی . .

آخـر، عـشـق سـه حـرفـی کـلـاس اول مـن،

حـالـا آن قـدر دوسـت داشـتـنـی شـده

کـه بـرای خـیـلـی هـا سـه حـرف کـه سـهـل اسـت،

هـزار هـزار حـرف بـاشـد . .

بـه قـول شـاعـر :

عـشـق کـلـاس اول، تـنـهـا سـه حـرف اسـت،

امـا کـلـاس آخـر، عـشـق هـزار حـرف اسـت . . .

 

یـک روز مـی بـوسـمـت !

فـوقـش خـدا مـرا مـی بـرد جـهـنـم !

فـوقـش مـی شـوم ابـلـیـس !

آنـوقـت تـو هـم

بـه خـاطـر ایـن کـه یـک "ابـلـیـس" تـو را بـوسـیـده،

جـهـنـمـی مـی شـوی !

جـهـنـم کـه آمـدی،

مـن آن جـا پـیـدایـت مـی کـنـم

و از لـج خـدا هـر روز مـی بـوسـمـت !

وای خـدا !

چـه صـفـایـی پـیـدا مـی کـنـد جـهـنـم . . !

 

یـک روز مـی بـوسـمـت !

مـی خـنـدم و مـی بـوسـمـت !

گـریـه مـی کـنـم و مـی بـوسـمـت !

یـک روز مـی آیـد کـه از آن روز بـه بـعـد،

مـن هـر روز مـی بـوسـمـت !

لـبـهـایـم را مـی گـذارم روی گـونـه هـایـت،

و بـعـد هـر چـه بـادا بـاد :

مـی بـوسـمـت !

تـو احـتـمـالـا سـرخ مـی شـوی،

و مـن هـم کـه پـیـش تـو

هـمـیـشـه سـرخـم . . .

  


نظرات 2 + ارسال نظر
بهنام 1393/06/29 ساعت 11:49 ب.ظ

یـک روز کـه بـاران مـی بـارد،

یـک روز کـه چـتـرمـان دو نـفـره شـده،

یـک روز کـه هـمـه جـا حـسـابـی خـیـس اسـت

یـک روز کـه گـونـه هـایـت از سـرمـا سـرخ سـرخ،

آرام تـر از هـر چـه تـصـورش را کـنـی،

آهـسـتـه،

مـی بـوسـمـت . . .

شعر پر معنا و مفهومی بود . شاید واژه هاش به ظاهر ساده بودن اما کلی حرف ها واسه گفتن داشت .
نمیدونم چی بگم ؟ اما خیلی حرف ها تو دلمه که انگار قبل گفتن ، سکوت میشن ! البته همیشه هستن ....
کاشکی زیبا زیستن تو ذات همه ی آدما بود و دیگه هیشکی بدی رو رقم نمی زد ...

از یکایک پست های قشنگتون ممنونم .

علی 1393/07/02 ساعت 09:39 ب.ظ http://ploton.blogsky.com

زندگی دفتری از خاطره هاست


یک نفر همدم خوشبختی هاست



یک نفر همسفر سختی هاست



چشم تا باز کنیم ، عمرمان میگذرد



ما همه همسفر و همگذریم



آنچه باقیست فقط خوبی هاست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد