هنوز هم ، حوالی خواب های
شبانه ام پرسه میزنی
لعنتی !!
دیر وقت است ، آرام بگـــــــیر
بُگذار یک امشب را آسوده بخوابم……
یکرنگ که باشی،
زود چشمشان را میزنی،
خسته میشوند از رنگ تکراریت،
این روزها دوره ی رنگین کمان هاست…
شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد
رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوش به حـــالــَــش …
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد
دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم... همه آدم ها را دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور میکردم
و از زن تناردیه کینه به دل می گرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم مثل مادر هاچ گم نشود...
دلم میخواست ممل را پیدا کنم..
از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک بودم...
تمام حسرتم از دنیا نوشتم با خودکار بود!!
دلم برای کودکیم تنگ شده
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او...
رفت...
خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند…