همه چیز را بلد شده ام...
خیابان ها...
کوچه ها...
حتی رنگ های چراغ قرمز را...
اما
هنوز هم گم میشوم!!!
آدم ها را بلد نیستم...
ما بدهکاریم به یکدیگر...
و به تمام دوستت دارم های ناگفته ای...
که پشت دیوار غرورمان ماند
و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم
که "منطــــــــــــقی" هستیم...
داشتم از درد به خود میپیچیدم...
همسایه ها گفتند چقدر قشنگ قـــــــــر میدهی!
و سالهاست رقاص پر درد خیابانم!!
گاه یک سنجاقک...
به تو دل میبندد
و تو هرروز سحر
می نشینی لب حوض تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک...
همه معنی یک زندگی است.!