دستــــم
به سمــت تلفن می رود و ...
باز می گردد !
چـون کودکی که به او گفته اند
شـــیرینی روی میـــز
مال مهمان هاست !!
خستهام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
میخواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
یک قلب خالی ...
این لبخند بر لب من
رژ «بورژوا» نیست
مژههایم طبیعی برگشتهاند
رژ گونه نزدهام
برق چشمانم نیز
در چشم هیچ رقاصهای پیدا نمیشود
وقتی بروی
چراغها خاموش میشوند
و سیندرلایت
شستن زمین را
از سر خواهد گرفت.