همیشه منتظرت هستم
خیال میکنم پشت در ایستاده ای و در میزنی...
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز میکنم و در خیالم تو را میبینم
که پشت در ایستاده ایمیگویم:
"بانو خوش آمدی"
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را میبندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و میبندم
که لولای در دوباره مشکند
کاش می آمدی
میدانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبه خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
منو
در و
لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین...