آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

چایی...

خسته‌تر از آنم..
که لیوانی چای،
آرامم کند!
آغوش گرم تو را می‌خواهم،
در جنگلی ناشناس.....
وقتی که آسمان،
از لا‌به‌لای شاخه‌ها
سرک می‌کشد..!

 

نظرات 3 + ارسال نظر
بانو 1393/05/22 ساعت 06:45 ب.ظ http://raghsegandomzar.blogfa.com

زنده باد.انتخاب هات عالین

ممنون

[ بدون نام ] 1393/05/23 ساعت 07:48 ب.ظ

مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار، که می‌روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته‌ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان هم‌پیمان با قایقران‌ها
گذشته از جان باید بگذشت از توفان‌ها
به نیمه شب‌ها دارم با یارم پیمان‌ها
که بر فروزم آتش‌ها در کوهستان‌ها
شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم
نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می‌مانم، تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو، اشک بی گناه تو، روشن سازد یک امشب من
ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم
میان پرنیان غنوده بود
در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود
بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم
به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم
به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی
روشن تر دارم... ها
مراببوس
این بوسه وداع
بوی خون می دهد

بهنام 1393/05/27 ساعت 01:22 ب.ظ

سلام.
پست تقدیمی زیبایی بود.

وای که چقدر قشنگه : تلالوی روشنایی آسمان از پشت برگ ها ، توی یه جنگل نا آشنا و زیباتر از همه وجود محبوب ....

یک دنیا ممنون.

:)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد