چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست
مرا به آرامش می رساند….
حتی اصطکاک سایه هایمان…
مخـــاطب شعر های من
معشــوقی است که هنوز به دنیــــا نیامده
نه تویـــــی که مدتهاست از دنیای من رفتـــــه ای...!
خدایا میوه ی ممنوعه ی این زمین خاکی
روی کدام درخت در انتظار دندان های حریص من است؟
هوس کرده ام از زمین اخراجم کنی!
دلم برای کودکیم تنگ شده...
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم... همه آدم ها را دوست داشتم
مرگ مادر کوزت را باور میکردم
و از زن تناردیه کینه به دل می گرفتم
مادرم که میرفت به این فکر بودم مثل مادر هاچ گم نشود...
دلم میخواست ممل را پیدا کنم..
از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال وروجک بودم...
تمام حسرتم از دنیا نوشتم با خودکار بود!!
دلم برای کودکیم تنگ شده
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او...
رفت...
خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند…
خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب !
هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد !
این جمع پر از تنــــهاییست…