آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

ماده گرگ...

 
 
 
 
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
 
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد
 
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
 
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
 
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم این است
 
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد
 
دودلم اینکه بیاید من معمولی را
 
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد
 
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد
 
شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
 
باید این قائله را "آه" به پایان ببرد
 
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
 
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!