در سفر بودا به دهی ، زنی مجذوب سخنان او شد و از او خواست تا مهمان وی باشد .
کدخدا به بودا گفت :
« این زن ، هرزه است به خانهی او نروید »
بودا به کدخدا گفت :
« یکی از دستانت را به من بده »
کدخدا یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
« حالا کف بزن » کدخدا گفت : « هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند »
بودا پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی بد و هرزه باشد ، مگر این که مردان نیز هرزه باشند .
مردان و پولهایشان از این زن ، زنی هرزه ساختهاند .
به جای نگرانی برای من نگران خودت و مردان دهکدهات باش !
ما را میگردند
میگویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهایمان را با خود آوردهایم.
پنهان نمیکنیم
چمدانهای ما سنگین است
اما فقط
رویاهایمان را با خود آوردهایم .
بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط میافتد
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
مینویسد و پاک میکند
و ما هنوز ماندهایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود میلرزیم
مادربزرگْ - که خدا نور به قبرش ببارد - میگفت:
عاشق که باشی
هرگز نخواهی مُرد.
اما، خودش مُرد!
چه پارادوکسِ بزرگیستْ عشق!
دنیا بسیار زیباتر می شد
اگر انسانها به جای دین، به انسانیت معتقد بودند،
انسانیت چیزی ست ورای همه ی ادیان،
انسانیت، مهربانی ست،
نماز و دعا و روزه ندارد،
انسانیت گاهی یک لبخند است
که به کودک غمگینی هدیه می کنید.