آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

گیسوانم...

حالم خوب است، 

هنوز خواب می بینم ابری می آید 

و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند 

تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم 

اما صدای غریبی مرتب می خوانَدم : 

تو کی خواهی مرد!؟ 

به کوری چشم کلاغ؛ عقابها هرگز نمی میرند . 

مهم نیست  ! 

تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری ! 

همین امروز غروب 

برایش دو شعر از نیما خواندم 

او هم خم شد بر آب و گفت : 

گیسوانم را مثل «ری را» بباف

 

 

خودت...

هیچ‌وقت راجع به خودت زیاد حرف نزن چون خیلی زود گندش در می‌آید!

رحم...

کمی رحم کن لامصَّب! 


این طور که راه می روی به ناز، 


شهر بی‌چاره می شود!