آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است...

بگذار عشــــــــق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با دیگری...

بیایی...

بـبـیـن !  

زنـدگـی مـن تـوی کـلـاهِ هـیـچ شـعـبـده بـازی غـیـب نـشـد 

آب را کـه ولـی نـمـی شـود 

کـفِ دسـت نـگـاه داشـت 

. . . 

تـو کـه نـیـامـدی 

زنـدگـی مـن 

ذره 

ذره 

از دسـت هـایـم رفـت 

حـالـا هـم دیـر اسـت 

تـمـام نـشـانـه هـای تـو را پـاک کـرده انـد از نـقـشـه 

یـا گـیـرم کـه ورق بـرگـردد 

گـیـرم کـه بـیـایـی  

بـا دخـتـری کـه زنـدگـی نـدارد 

مـیـخـواهـی چـه کـنـی ! ؟ 

 

نگو...

 

نگو دوستت دارم
انسان
این واژه را می شنود
واژه
از پوستش رد می شود
با نگاهی پایین می رود
اسب های قلبش
شیهه می کشند
تندتر می دوند
بر سینه اش
محکم تر
سم می کوبند
نگو دوستت دارم
انسان باور می کند
افسارِ اسب وحشی را
به دستت می دهد
به تو تکیه می کند
در آغوشت اشک می ریزد
یال هایش را می دهد تو شانه کنی
انسان باور می کند
و عشق
دردناک ترین اعتقاد است
اعتقادی که با سیلی پاک نمی شود
با خیانت
قوت می گیرد
با اهانت
راسخ تر می کند
به انسان نگو دوستت ندارم
ضربانش کند می شود
پای اسب هایش می شکند
اسب ها
بر زمین می افتند
درد می کشند
انسان
می باید
حیوان را راحت کند
انسان عرق می ریزد
اشکهایش
در بالشت جمع می شود
عطرِ موهایت را حبس می کند
نفس نمی کشد
بالشت را روی سینه اش می گذارد
به قلبش گلوله می زند
بخارِ گرم
از گلوی اسب ها بالا می رود
از دهانشان بیرون می جوشد
سینه ی انسان سبک می شود
اسب ها
به سمتِ کوهستان دور می دوند
سم هایشان
صدا ندارد
یال هایشان
یخ بسته
عشق
از دست می رود
انسان گناه دارد
نگو دوستت دارم
انسان باور می کند
نگو دوستت ندارم.
 

از تنهایی...


باید به فکر تنهایی خودم باشم.
دست خودم را می‌گیرم و
از خانه بیرون می‌زنیم.

در پارک،
به جز درخت،
هیچ‌کس نیست.

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم،
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد!

دلم گرفته،
یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم،
و از خودم خواهش می‌کنم،
به خانه باز گردد!




محال...

تا هیاهویِ ریل می‌آمد
می‌دویدم تو را نگه دارم
حال و روزم مگر چقدر ابریست‌
که پس از هر قطار می‌بارم

در تمـام قطار ها مـردم
زندگی در خیـال یعنی این
آخرین کوپه هم تو را کم داشت
آرزویِ محـال یعنی این ...




نکن...


اصلا بیا تمام غصه هایت را
از چشم من ببینیم

بیا تمام کاسه ها را
بر سر من بشکنیم


تو ؛ تو فقط گریه نکن ...

می‌دانی ؟
اشک که می‌ریزی ؛
چشمان ماهت که سرخ می‌شوند ،

انگار در دلگیر ترین غروب جمعه
نشسته ای و
غمگین ترین لحظات را تجربه می‌کنی

انگار ‌، که تو وقت سربازی ات باشد و او
وقت ازدواجش

انگار که تمام دنیا مال ِ تو باشد و
بزرگترین حسرتت
یک عکس دو نفره ...

می‌بینی ؟
بیا تمام غصه ها را از چشم من ببینیم
اما تو ‌،
تو ‌، هیچوقت گریه نکن !‌
.
 

  

پ.ن: کامنت زیرش: دقیقا میدونم چه حسیه :(

نجیب...

راه می روم ...راه می روم

این کوچه ...آن خیابان


نه به زمین نگاه می کنم و نه به جاذبه های شهری


چشمهایم خسته از این جاذبه ها


به دنبال تصویریست دل پسند


تصویری از جنس تو


به دنبال صدایی آشنا


از جنس تو


که بگویی سلام و جان بگیرم


آه که از این زندگی هیچ کاری ساخته نیست


چقدر برایش سخت است که تو را پیش چشمهای بی تاب من بیاورد


انگار با چشم باز نمی شود تو را دید


جایی آرام می نشینم و چشمهایم را می بندم


می بینی ؟ خیالت بیشتر از تو دوستم دارد


ساده می آید و می ایستد و نگاهم می کند و لبخند می زند . . .


خوب بلد است چطور بی قرارترم کند !


مثل خودت نجیب است نه در آغوشم می کشد و نه . . .


خیالت خوب است اما کافی نیست


چشمهایم را باز می کنم و فریاد می زنم

 

آه . . . کجایی ای تصویر دلخواه من ؟؟؟

زن...

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری سیگار می کشیدم .

نبودنت

دود می شد

و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم

و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما نامرد هم نیستم

 زنم

و نبودنت

پیرهنم شده است ...